هجرت دوم مسلمانان به حبشه

به نام خداوند

 هجرت دوم مسلمانان به حبشه

برخی از تاریخ نگاران، هجرت دوم به حبشه را قبل از محاصره مسلمانان و گرفتاری در شعب ابوطالب و بعضی بعد از آن نوشته‌اند.

82 مرد و هجده نفر زن و کودک به سرپرستی جعفر بن ابی طالب - برادر امام علی(ع) در این مهاجرت، عازم حبشه شدند.

قریش چون از مهاجرت مسلمانان و راحتی و آسایش آنان در حبشه خبردار شدند، سخت ناراحت گشتند زیرا چنین وضعیتی، فشار قریش برای نابود کردن اسلام را ناکام می‌گذاشت. آنان به فکر چاره ای شدند و از این روی عمروبن عاص و عماره بن ولید را با هدایا و تحفه های زیاد به دربار "نجاشی" فرستادند تا بدین وسیله مسلمانان پناهنده به حبشه را استرداد و آنان را در مکه آزار نمایند تا دست از دین خود بردارند.

فرستادگان قریش در راه و پیش از آن که به مقصد برسند دچار دشمنی و عداوت درونی شدند و اعتماد به یکدیگر را از دست دادند. داستان از این قرار بود که عماره بن ولید، که به همراه عمروبن عاص راهی حبشه شده بود، جوانی خوش اندام و زیبا بود -او همان کسی است که قریش به ابوطالب پیشنهاد کردند بجای حضرت محمد (ص) در اختیارش بگذارند تا محمد )ص( را به آنها بسپارد تا او را بکشند.- عمرو عاص در این سفر همسر خود را نیز به همراه داشت. نسیم ملایم، صدای امواج کوتاه دریا و نوای دلنواز مرغان ماهی خوار، عرشه ی کشتی را تماشاگاه خوبی قرار داده بود و عمرو و سایرین، کنار عرشه نشسته بودند و به شراب خواری، وقت می‌گذرانیدند. بالاخره شراب اثر گذاشت و عماره مست شد و دل از دست داد و روی به عمروبن عاص کرد و گفت: «بگو همسرت مرا ببوسد.» عمرو هم با ناراحتی امتناع کرد ولی عماره در انتظار فرصت بود تا آن که عمرو سخت مست شد و در این حال عماره او را میان آب انداخت ولی عمرو با تلاش فراوان خود را به لبه‌ی کشتی رساند و به کمک همراهان وارد کشتی شد. عماره کار خود را شوخی قلمداد کرد و نیز گفت می‌خواست قدرت شناوری عمرو را بیازماید. اما عمرو بن عاص قصد او را کاملاً دریافته بود و کینه اش در دل گرفت تا در زمان مناسب انتقام بگیرد.

فرستادگان قریش بالاخره وارد حبشه شدند و به دربار رفتند و ابتدا سعی کردند با تقدیم هدایای گران قیمت به وزیران نجاشی، حمایت آنان را کسب نمایند تا در پیشگاه شاه، نظر قریش را تأیید نمایند و حتی از وزاری نجاشی خواستند تا مگذارند که شاه با مهاجران سخن بگویند زیرا از نفوذ کلام مسلمانان بیمناک بودند. نمایندگان قریش سپس به دیدار شاه حبشه رفتتند و هدایای خود را تقدیم نمودند و عمروبن عاص خواسته قریش را چنین به سمع شاه رسانید: «گروهی از جوانان بی خرد ما، به مخالفت با اعتقاداتمان برخاسته اند و خدایان ما را به ناسزا و دشنام یاد می کنند و دینی نو ساخته‌اند که با دین شما نیز ناسازگار است و به مملکت شما پناهنده شده‌اند. ما از سوی  بزرگان قوم خود آمده‌ایم که استدعا کنیم ایشان را اخراج نمایید و به ما واگذارید که  بزرگان ما به کار آن ها بیناتر و به کیش نکوهیده آنان آشناترند.»

وزرای نجاشی نیز در ادامه سخنان فرستادگان قریش، گفتند: «اینان خود وضعیت همشهریان خود را بهتر می‌دانند و بهتر است پادشاه همه مهاجران را به فرستادگان قریش تحویل نماید.» اما نجاشی سخت برآشفت و گفت: «آنان به ما پناه آورده اند و باید آنان را حاضر کنیم و و از گفتار فرستادگان قریش از آنان پرسش نمایم.»

نجاشی از پی جعفر بن ابی طالب و سایر مسلمانان فرستاد. وقتی جعفر و همراهان، وارد شدند احترام معمول دربار شاهان را که سجده برای پادشاه بود بجا نیاوردند. اطرافیان شاه که موقعیتی مناسب برای کمک به خواسته‌ی قریش پیدا کرده بودند، زبان به اعتراض گشودند که اینها احترام لازم را برای پادشاه معمول نداشتند. اما جعفر در جواب این اعتراض گفت: «ما به دستور پیامبرمان جز برای خدا سجده نمی کنیم و فقط او را شایسته عبادت و سجده می دانیم.» برخورد اول نجاشی با مسلمانان در ذهن او جاویدان شد و هیبت و جلال دین مبین اسلام را بر دل او نشاند و او که کشیشان را نیز فراخوانده بود تا در حضور آنان از آیین جدید، پرسش نماید، تقاضای قریش را به جعفر وهمراهانش گفت و پرسید: «این کیش که جز کیش قوم شماست و نه کیش من است و نه سایر جهان، چیست؟»

جعفر در جواب پادشاه گفت: «پادشاها! از اینها بپرسید آیا ما برده و بنده آنها هستیم و فرار کرده‌ایم که به دنبال ما آمده‌اند؟

فرستادگان قریش جواب دادند: «نه؛ همه اینها آزادند.»

جعفر گفت: «بپرسید از ما طلبی دارند و در پی استرداد حق خود، ما را تعقیب می کنند؟» عمروعاص گفت: «نه؛ ما طلبی از اینها نداریم.»

جعفر گفت: «آیا خون کسی را ریخته‌ایم که در طلب خون بهای خود، ما را رها نمی‌کنند؟»

عمرو بن عاص در پاسخ این سؤال نیز گفت: نه؛ ما به خونخواهی کسی نیامده‌ایم.»

جعفر پرسید: « پس از ما چه می‌خواهند ؟! ما را در شهر و دیار خود، آن چنان مورد شکنجه و عذاب قرار داده‌اند که نتوانستیم در آنجا بمانیم و به مملکت شما پناهنده شده‌ایم.»

عمروعاص گفت: «اینان کیش ما و پدران ما را ترک کرده و خدایان ما را ناسزا گفته و جوانان ما را گمراه ساخته و اتحاد ما را به تفرقه بدل کرده‌اند.»

جعفر گفت: «خداوند در میان ما پیامبری را مبعوث کرده است که از دستورات او ترک بت‌پرستی و قمار‌بازی و انجام نماز، زکات، عدل و احسان می‌باشد  و این که به خویشاوندان خود کمک کنیم و از کارهای ناشایست و زشت و ظلم پرهیز نماییم. این است راز مخالفت اینان با ما.»

نجاشی گفت: «این دستورات، همان است که عیسی بر آن‌ها فرموده است.» او که سخت تحت تأثیر سخنان جعفر قرار گرفته بود ادامه داد: «آیا از آیاتی که بر پیامبر شما نازل ‌شده است چیزی از حفظ داری؟»

جعفربن ابی طالب شروع به خواندن آیات آغازین سوره مریم کرد و همین که به آیه «و هُزّی الیک بجذع النخله تساقط علیک رطباً جنیاً» رسید نجاشی گریست و از سویدای دل فریاد برآورد و با شادمانی گفت: «این سخنان حق است.»

عمرو که دید نجاشی شیفته آیات قرآن شده است دنباله اعتراض خود را گرفت و به نجاشی گفت: «این ها با ما مخالفت کرده‌اند. آن‌ها را به شهر و دیار خود برگردان!»

نجاشی که گستاخی عمرو را دید، دست خود را بلند کرد و به صورت عمرو نواخت و خطاب به اطرافیان خود فریاد زد: «هدایای این‌ها را برگردانید تا بازگردند.» و به عمرو گفت: «اگر درباره این‌ها باز هم بدگویی نمایی تو را به کیفر می‌رسانم.» و سپس رو به جعفربن ابی طالب نمود و گفت: «در این دیار آسوده و راحت باشید و هیچ گزندی شما را تهدید نخواهد کرد.»

در رفت و آمد‌ها به دربار نجاشی، عمروبن عاص متوجه شد کنیزی که باد بزن مخصوصی را  بالای سر نجاشی در دست دارد، توجه زیادی به همسفر او، عماره دارد و از نگاه‌های کنیز دریافت که او دل در گروه عشق عماره نهاده است. عمروعاص که چنین دید، به عماره گفت: «این کنیز ترا دوست دارد و خوب است با او ارتباط پیدا کنی. شاید به کارمان آید!»

عماره گفت: «من با او رابطه برقرار کرده ام.»

عمرو با تعجب و ناباوری گفت: «اگر تو با آن کنیز رابطه ای به هم رسانده‌ای، مقداری از عطر ویژه نجاشی را از او بگیر و بیاور تا باور کنم.» عماره در ملاقات با کنیز، مقداری از عطر ویژه مخصوص از او خواست و کنیز در اختیارش گذاشت و عماره آن را برای عمرو آورد.

عمروعاص که درخواست وقیحانه عماره برای بوسیدن همسرش و  دست و پا زدن خود را در آب دریا از یاد نبرده بود، زمان را برای انتقام مناسب دید. او تصمیم گرفت از این فرصت برای ضربه زدن به عماره و نیز پیش بردن هدف از مسافرت به حبشه استفاده نماید. او بار دیگر نزد نجاشی رفت و گفت: «ما حرمت شاه و شخصیت او را ارج می‌نهیم و اگر کسی خواست به شما خیانت نماید، بازش می‌داریم. و من به پاس حرمت شاه به شما خبر می‌دهم که همراه من با یکی از کنیزان حرمسرای شما ارتباط برقرار نموده است و دلیل این ادعا، عطر ویژه شماست که کنیزک در اختیار معشوق خود نهاده و من از او گرفته‌ام. و سپس عطر را در اختیار نجاشی گذاشت. پادشاه گفتار عمرو را تصدیق نمود و بسیار خشمگین شد و ابتدا تصمیم گرفت عماره را به قتل برساند؛ اما گفت چون او با امان وارد مملکت ما شده است قتل او را روا نمی‌دارم و ساحران را خواست تا با عماره چنان کنند که او نمیرد اما از قتل بدتر باشد. ساحران با مواد شیمیایی مخصوص خود او را دیوانه ساختند و عماره زان پس به همراه حیوانات وحشی، سال‌ها در بیابان سرگردان می‌چرید تا آن که قریش خود قصد جانش را کردند و او را کشتند.

عمرو عاص که تصور می کرد با سخن چینی‌اش در دل نجاشی جایی برای خود باز کرده است، چاره ای دیگر برای استرداد مسلمانان اندیشید و نزد نجاشی رفت و گفت: «این گروه بر خلاف اعتقاد شما، عیسی را بنده‌ی خدا می دانند نه خدا.» نجاشی باز از پی جعفر فرستاد و در این مورد از او جویا شد. جعفر در جواب نجاشی گفت: «ما درباره‌ی عیسی همان اعتقادی را داریم که خداوند می فرماید: «او بنده‌ی خدا و پیامبر اوست و روح او و کلمه‌ای است که خدا به مریم دوشیزه پاکدامن القا نموده است.» نجاشی چون چنین شنید چوبی از زمین برداشت و گفت: «خدای را سوگند که عیسی از آن چه گفتی، از اندازه این چوب هم بالاتر نیست.» و هر چند اطرافیان نجاشی را این سخن خوش نیامد او ادامه داد: «بروید که شما در امانید و در مقابل کوهی از طلا نیز شما را آزار نمی‌دهم.»

عمروعاص ناامید و سرافکنده به مکه بازگشت و گفت: «جعفر و همراهانش با کمال عزت و احترام در حبشه زندگی می‌کنند.»

جعفر بن ابی طالب با همراهان خود آن قدر در حبشه ماند تا پیامبر اکرم(ص) از مکه به مدینه هجرت کرد و قرارداد صلح حدیبیّه را با قریش منعقد نمود و خیبر را فتح کرد. در روز فتح خیبر، جعفر با گروهی از حبشه به مدینه آمدند. پیامبر اکرم (ص) فرمود: «نمی‌دانم به کدام یک از این دو خوشحال‌تر باشم، به فتح خیبر یا به آمدن جعفر.»

 

  
نویسنده : علی رضا دیانی نژاد ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧