محاصره کامل مسلمانان در شعب ابی طالب

به نام خدا


محاصره کامل مسلمانان در  شعب ابی طالب

با شش سال حیات بالنده اسلام، قریش مستأصل از رشد روزفزون این دین خصوصا در بین جوانان، ایمان آوردن حمزه عموی پیامبر که وجودش برای پیامبر دلگرمی زیادی به همراه داشت، مهاجرت مسلمانان به حبشه و پناه دادن نجاشی به آن‌ها و آسایش آنان در آن سرزمین، حمایت همه جانبه‌ی ابوطالب از برادرزاده خود و نیز اظهار علنی اسلام و قرائت قرآن توسط برخی نومسلمانان بی باک نظیر عبدالله‌بن‌مسعود، به دنبال تصمیم‌گیری نهایی و چاره‌جویی برآمدند و تصمیم داشتند این بار تمام قدرت خود را برای جلوگیری از گسترش اسلام و نفوذ پیامبر(ص) بسیج نمایند.

آن‌ها در «دارالندوه» یا همان شورای مشورتی قریش، اجتماع نمودند و پیمان‌نامه‌ای نوشتند و بیش از هشتاد مهر بر آن زدند و فقط یک نفر از سران قریش «مطعم‌بن عدی»  در آن مشارکت ننمود. گویند پیمان نامه به خط فردی به نام منصور بن عکرمه بود که بعدها دستش فلج شد.

در پیمان‌نامه قریش آمده بود که امضا کنندگان نگذارند به هیچ وجه کسی با بنی هاشم، رفت‌و‌آمدی نماید، ازدواجی با آنان صورت گیرد و یا دادوستدی با آنان بنماید مگر آن که بنی‌هاشم خود محمد را تسلیم قریش نمایند.

بدین ترتیب بنی‌هاشم در محاصره کامل و همه جانبه قریش قرار گرفت و قریش تا حد کشتن محمد(ص) به طور پنهانی یا آشکارا هم پیمان شدند و پیمان را بر کعبه آویختند.

از آن تاریخ هر یک از قریش مسلمانی را می‌دید او را به زنجیر می‌نمود و سخت ترین شکنجه‌ها را بر او روا می‌داشت و مسلمانان در فشار و سختی فراوانی قرار گرفتند. قریش، دیگر به چیزی جز کشتن پیامبر رضایت نمی‌‌داد و همگی بر آن هم‌داستان شده بودند.

قریش همچنین به ابوطالب پیشنهاد کردند:  «محمد را در اختیار ما بگذار تا او را بکشیم وسپس تو را فرمانروای خویش خواهیم کرد.»  اما او در جواب آنها قصیده‌ای سرود معروف که  «قصیده لامیه» نام دارد و برخی از ابیات آن چنین است:


«لعمرى لقد کلفت وجدا باحمد»

«واحببته حب الحبیب المواصل»

«وجدت بنفسى دونه فحمیته»

«ودافعت عنه بالذرى والکواهل»

«وایده رب العباد بنصره»

«واظهر دینا حقا غیر باطل»

یعنی:

«به جان خودم! به قدرى به واسطه وجود احمد در وجد و سرور غوطه ورم که وجدرا به زحمت آورده‏ام»

«زیرا او را به قدرى‏دوست مى‏دارم مانند کسى که دوست‏خود رابه سینه گرفته باشد»

«جان خود را نثار او کنم وحمایت از او نمایم»

«به اعضاى اصلی و سایر اعضایم»

«خداوند او را پاینده بدارد با نصرتش»

«و ظاهر و محقق کرد دین حقى را که‏باطل در او راه ندارد»

قریش با شنیدن قصیده ابوطالب از این که او دست از حمایت برادرزاده خود بردارد مأیوس شدند.

ابوطالب حامی سرسخت پیامبر، که پیمان و یکانگی قریش را در دشمنی با برادرزاده خود مشاهده کرد، تمام بنی هاشم و مسلمانان را جمع نمود و آنها را داخل دره‌ای در نزدیکی مکه به نام «شعب ابوطالب» برد تا با دوری از محیط زندگی قریش، از شر دشمنان در امان باشند. او شبانگاه خود بر ورودی درّه پاسبانی می‌داد و همواره بر بلندی‌ها نگهبانانی می‌گماشت تا از حمله غافلگیرانه قریش در امان باشند. او همچنین هر شب جای خواب پیامبر را عوض می‌کرد تا مشرکان نتوانند محل استراحت پیامبر را شناسایی نمایند و او را در خواب ترور نمایند.

هیچ کس از مسلمانان نمی توانست آزادانه از شعب خارج شود زیرا قریش در بین راه اگر با او برخورد می‌کردند از آزار و شکنجه و ضرب و شتم خودداری نداشتند. کسانی که به قصد تجارت وارد مکه می‌شدند نیز حق نداشتند با بنی هاشم معامله کنند و اگر کسی چیزی به آنان می‌فروخت تمام سرمایه اش را غارت می‌کردند. ولیدبن مغیره اشخاصی را در مکه گماشته بود که فریاد می‌زدند: «هر کس از حامیان محمد خواست چیزی بخرد قیمت را آن قدر بالا ببرید که از معامله صرفنظر نماید.»

سه سال بر این وضع گذشت و مسلمانان در سختی شدید زندگی می کردند و صدای ضجه بچه‌ها از گرسنگی به گوش اهالی مکه می‌رسید.  شدت رنج و ابتلای آنان، حتی مشرکان را نیز ناراحت کرده بود. به طوری که بسیاری از قریش از این وضع ناراضی شدند و از پیمان‌نامه اظهار تنفر می‌نمودند و بعضی تصمیم داشتند مخالفت و پشیمانی خود را آشکار کنند. شب‌هایی که صدای ناله بچه‌ها از گرسنگی بلند بود، فردایش قریش کنار کعبه می‌آمدند و از یکدیگر سؤال می‌کردند: «دیشب خانواده شما چگونه بسر بردند؟! برخی جواب می داد: «خوب». و پاسخ می‌گرفتند که: «ولی فرزندان بستگان و خویشاوندان شما در آن دره، تا صبح از گرسنگی خواب نداشتند.» بعضی از این همه ناراحتی، خوشحال می شدند ولی برخی هم مخالف چنین رویدادی بودند.

پیامبر (ص) فقط در ایام حج و عمره می‌توانست از دره خارج شود زیرا در سال دوبار زائران به زیارت خانه خدا می‌آمدند: یکی در ایام حج و دیگری  در ماه رجب جهت انجام عمره. پیامبر و مسلمانان در این زمان از محل محاصره  خارج می‌شدند و غذا و لوازم ضروری را تهیه می‌کردند و با حاجیان تماس می‌گرفتند و آن‌ها را به آئین پاک و نجات‌بخش اسلام دعوت می‌نمودند و از آن‌ها طلب حمایت می کردند و قرآن برایشان می‌خواندند. گاه مشرکان و خصوصا ابولهب، پیامبر را سایه به سایه تعقیب می‌نمود و به مردمی که گرد او جمع می‌شدند می‌گفت: «به حرف‌های او گوش مدارید که دروغگو و ساحر است!»

در هنگام محاصره، گاه ابوالعاص داماد پیامبر، شوهر زینب، شبانه بار شتری گندم یا خرما تا نزدیک دره می‌رساند و به مسلمانان علامت می‌داد تا بار شتر را بگیرند. پیامبر اکرم (ص) درباره او فرمود: «ابوالعاص در دامادی ما کوتاهی نکرد. ما قدردان حمایت او هستیم. شب‌های تار موقعی که ما در محاصره قریش میان شعب به سر می‌بردیم بارهای آذوقه را به ما می‌رسانید.»

روزی حکیم بن‌حزام ابوالبختری در حال حمل مقداری غذا برای عمه خود حضرت خدیجه همسر پیامبر (ص) بود که ابوجهل او را دید و گفت: «می‌خواهی این خوراکی را برای بنی هاشم ببری؟ من اجازه این کار نخواهم داد و کار تو را در میان قریش برملا می‌کنم تا رسوا شوی!» ابوالبختری به ابوجهل پرخاش کرد که میخواهی از بردن مختصر خوراکی برای عمه‌ام مانع شوی؟» ابوجهل قانع نشد و اصرار داشت که  او برگردد. ابوالبختری عصبانی شد و با استخوان شتری بر پیکر ابوجهل کوبید که موجب جراحت او شد.

شبی هشام بن عمر بن ربیعه سه بار شتر خوراکی به ورودی  دره آورد. خبر آن به قریش رسید و او را توبیخ نمودند که چرا چنین کرده ای؟ او وعده داد که دیگر برخلاف میل آنها رفتار نکند ولی او بار دیگر آذوقه به شعب فرستاد. قریش بارهای او را گرفتند و خواستند هشام را در مقابل این عمل توبیخ نمایند ولی ابوسفیان گفت:  «او ‌خواسته است دل خویشاوندان خود را بدست آورد و کمکی به بستگان خویش کرده باشد. به خدا سوگند اگر ما هم کار او را انجام دهیم بسیار بهتر خواهد بود.» هشام گرچه دیرهنگام ولی عاقبت در روز فتح مکه مسلمان شد.

این وضع حدود سه سال ادامه پیدا کرد و مسلمانان زجر بسیار کشیدند ولی تقدیر و اراده الهی برخلاف میل مشرکان رقم خورد و خداوند موریانه را بر پیمان‌نامه قریش که در کعبه آویخته بود، تسلط داد و تمام جملات آن مگر «بسمک اللهم» را خوردند. جبرئیل این رویداد را به پیامبر اکرم (ص) اطلاع داد و ایشان نیز ابوطالب را مطلع نمودند. ابوطالب گفت: «پسر برادرم!  کسی وارد دره نشده است. این را از کجا می‌دانی؟» فرمود: «خداوند مرا مطلع نموده است.»  ابوطالب گفت: «اعتقاد تو درست است و من گواهی می‌دهم تو راستگو هستی.» ابوطالب خانواده خود را فراخواند ولی از جزئیات این جریان به کسی مگفت تا مبادا مشرکین بشنوند و برای پیمان‌نامه حیلتی کار بندند. سپس  به همراه چند نفر از دره خارج شدند و به طرف کعبه رفتند. قریش که گرد کعبه اجتماع داشتند، از دیدن ابوطالب خوشحال شدند و گمان بردند او دست از حمایت برادرزاده خود برداشته و می‌خواهد پیامبر (ص) را به قریش تحویل دهد. ابوطالب گفت: «من برای امری که امیدوارم صلح را بین ما برقرار نماید آمده‌ام. بروید پیمان‌نامه را بیاورید.» قریش پیمان‌نامه را آوردند و تمام آنها امیدوار بودند وقتی پیمان نامه گشوده شود، ابوطالب برادرزاده خود را به آن‌ها تحویل خواهد داد. بعد از آوردن پیمان‌نامه، ابوطالب گفت: «همین پیمان‌نامه حاکم بین ما و شما باشد. پسر برادرم خبر داده است که خداوند موریانه را بر این پیمان‌نامه مسلط نموده و تمام آن را خورده است جز «بسمک اللهم». او هرگز دروع نمی‌گوید. حالا پیمان‌نامه را بگشایید و اگر حرف او درست بود، دست از این ظلم و تعدی و دشمنی بردارید و اگر بر خلاف گفته‌ی او بود من او را به شما تسلیم می‌نمایم. خواستید او را بکشید و خواستید وا‌بگذارید.» وقتی پیمان‌نامه را گشودند، درست همان شده بود که پیامبر (ص) فرموده بود. قریش درمانده شده بود ولی برخی بر عناد خود افزودند و برخی  نگاهی حاکی از اذعان به ستم داشتند و زبان به اعتراف گشودند. مطعم بن عدی بن نوفل بن عبد مناف و هشام بن عمرو با قاطعیت هر چه تمام‌تر از پیمان قریش اظهار انزجار و پشت سر آنها گروهی دیگر از اشراف قریش چنین کردند و گرچه ابوجهل همه تلاش خود را بکار بست و می‌گفت ما امضا کرده‌ایم و قراردادی است که بسته شده و نباید آن را شکست، اما اغوای او اثری نبخشید. گروهی از قریش که از مدت‌ها قبل انتظار چنین فرصتی را داشتند، مجال را از ابوجهل گرفتند و پیمان‌ را از هم پاشیدند.

متعاقب این خبر، حدود سه سال تحمل گرسنگی و رنج مسلمانان به پایان رسید و پیامبر (ص) با یاران خود در حالی که از چهره آن‌ها شدت گرسنگی و رنج آشکار بود، از دره خارج شدند.

 

 


 

  
نویسنده : علی رضا دیانی نژاد ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤


هجرت دوم مسلمانان به حبشه

به نام خداوند

 هجرت دوم مسلمانان به حبشه

برخی از تاریخ نگاران، هجرت دوم به حبشه را قبل از محاصره مسلمانان و گرفتاری در شعب ابوطالب و بعضی بعد از آن نوشته‌اند.

82 مرد و هجده نفر زن و کودک به سرپرستی جعفر بن ابی طالب - برادر امام علی(ع) در این مهاجرت، عازم حبشه شدند.

قریش چون از مهاجرت مسلمانان و راحتی و آسایش آنان در حبشه خبردار شدند، سخت ناراحت گشتند زیرا چنین وضعیتی، فشار قریش برای نابود کردن اسلام را ناکام می‌گذاشت. آنان به فکر چاره ای شدند و از این روی عمروبن عاص و عماره بن ولید را با هدایا و تحفه های زیاد به دربار "نجاشی" فرستادند تا بدین وسیله مسلمانان پناهنده به حبشه را استرداد و آنان را در مکه آزار نمایند تا دست از دین خود بردارند.

فرستادگان قریش در راه و پیش از آن که به مقصد برسند دچار دشمنی و عداوت درونی شدند و اعتماد به یکدیگر را از دست دادند. داستان از این قرار بود که عماره بن ولید، که به همراه عمروبن عاص راهی حبشه شده بود، جوانی خوش اندام و زیبا بود -او همان کسی است که قریش به ابوطالب پیشنهاد کردند بجای حضرت محمد (ص) در اختیارش بگذارند تا محمد )ص( را به آنها بسپارد تا او را بکشند.- عمرو عاص در این سفر همسر خود را نیز به همراه داشت. نسیم ملایم، صدای امواج کوتاه دریا و نوای دلنواز مرغان ماهی خوار، عرشه ی کشتی را تماشاگاه خوبی قرار داده بود و عمرو و سایرین، کنار عرشه نشسته بودند و به شراب خواری، وقت می‌گذرانیدند. بالاخره شراب اثر گذاشت و عماره مست شد و دل از دست داد و روی به عمروبن عاص کرد و گفت: «بگو همسرت مرا ببوسد.» عمرو هم با ناراحتی امتناع کرد ولی عماره در انتظار فرصت بود تا آن که عمرو سخت مست شد و در این حال عماره او را میان آب انداخت ولی عمرو با تلاش فراوان خود را به لبه‌ی کشتی رساند و به کمک همراهان وارد کشتی شد. عماره کار خود را شوخی قلمداد کرد و نیز گفت می‌خواست قدرت شناوری عمرو را بیازماید. اما عمرو بن عاص قصد او را کاملاً دریافته بود و کینه اش در دل گرفت تا در زمان مناسب انتقام بگیرد.

فرستادگان قریش بالاخره وارد حبشه شدند و به دربار رفتند و ابتدا سعی کردند با تقدیم هدایای گران قیمت به وزیران نجاشی، حمایت آنان را کسب نمایند تا در پیشگاه شاه، نظر قریش را تأیید نمایند و حتی از وزاری نجاشی خواستند تا مگذارند که شاه با مهاجران سخن بگویند زیرا از نفوذ کلام مسلمانان بیمناک بودند. نمایندگان قریش سپس به دیدار شاه حبشه رفتتند و هدایای خود را تقدیم نمودند و عمروبن عاص خواسته قریش را چنین به سمع شاه رسانید: «گروهی از جوانان بی خرد ما، به مخالفت با اعتقاداتمان برخاسته اند و خدایان ما را به ناسزا و دشنام یاد می کنند و دینی نو ساخته‌اند که با دین شما نیز ناسازگار است و به مملکت شما پناهنده شده‌اند. ما از سوی  بزرگان قوم خود آمده‌ایم که استدعا کنیم ایشان را اخراج نمایید و به ما واگذارید که  بزرگان ما به کار آن ها بیناتر و به کیش نکوهیده آنان آشناترند.»

وزرای نجاشی نیز در ادامه سخنان فرستادگان قریش، گفتند: «اینان خود وضعیت همشهریان خود را بهتر می‌دانند و بهتر است پادشاه همه مهاجران را به فرستادگان قریش تحویل نماید.» اما نجاشی سخت برآشفت و گفت: «آنان به ما پناه آورده اند و باید آنان را حاضر کنیم و و از گفتار فرستادگان قریش از آنان پرسش نمایم.»

نجاشی از پی جعفر بن ابی طالب و سایر مسلمانان فرستاد. وقتی جعفر و همراهان، وارد شدند احترام معمول دربار شاهان را که سجده برای پادشاه بود بجا نیاوردند. اطرافیان شاه که موقعیتی مناسب برای کمک به خواسته‌ی قریش پیدا کرده بودند، زبان به اعتراض گشودند که اینها احترام لازم را برای پادشاه معمول نداشتند. اما جعفر در جواب این اعتراض گفت: «ما به دستور پیامبرمان جز برای خدا سجده نمی کنیم و فقط او را شایسته عبادت و سجده می دانیم.» برخورد اول نجاشی با مسلمانان در ذهن او جاویدان شد و هیبت و جلال دین مبین اسلام را بر دل او نشاند و او که کشیشان را نیز فراخوانده بود تا در حضور آنان از آیین جدید، پرسش نماید، تقاضای قریش را به جعفر وهمراهانش گفت و پرسید: «این کیش که جز کیش قوم شماست و نه کیش من است و نه سایر جهان، چیست؟»

جعفر در جواب پادشاه گفت: «پادشاها! از اینها بپرسید آیا ما برده و بنده آنها هستیم و فرار کرده‌ایم که به دنبال ما آمده‌اند؟

فرستادگان قریش جواب دادند: «نه؛ همه اینها آزادند.»

جعفر گفت: «بپرسید از ما طلبی دارند و در پی استرداد حق خود، ما را تعقیب می کنند؟» عمروعاص گفت: «نه؛ ما طلبی از اینها نداریم.»

جعفر گفت: «آیا خون کسی را ریخته‌ایم که در طلب خون بهای خود، ما را رها نمی‌کنند؟»

عمرو بن عاص در پاسخ این سؤال نیز گفت: نه؛ ما به خونخواهی کسی نیامده‌ایم.»

جعفر پرسید: « پس از ما چه می‌خواهند ؟! ما را در شهر و دیار خود، آن چنان مورد شکنجه و عذاب قرار داده‌اند که نتوانستیم در آنجا بمانیم و به مملکت شما پناهنده شده‌ایم.»

عمروعاص گفت: «اینان کیش ما و پدران ما را ترک کرده و خدایان ما را ناسزا گفته و جوانان ما را گمراه ساخته و اتحاد ما را به تفرقه بدل کرده‌اند.»

جعفر گفت: «خداوند در میان ما پیامبری را مبعوث کرده است که از دستورات او ترک بت‌پرستی و قمار‌بازی و انجام نماز، زکات، عدل و احسان می‌باشد  و این که به خویشاوندان خود کمک کنیم و از کارهای ناشایست و زشت و ظلم پرهیز نماییم. این است راز مخالفت اینان با ما.»

نجاشی گفت: «این دستورات، همان است که عیسی بر آن‌ها فرموده است.» او که سخت تحت تأثیر سخنان جعفر قرار گرفته بود ادامه داد: «آیا از آیاتی که بر پیامبر شما نازل ‌شده است چیزی از حفظ داری؟»

جعفربن ابی طالب شروع به خواندن آیات آغازین سوره مریم کرد و همین که به آیه «و هُزّی الیک بجذع النخله تساقط علیک رطباً جنیاً» رسید نجاشی گریست و از سویدای دل فریاد برآورد و با شادمانی گفت: «این سخنان حق است.»

عمرو که دید نجاشی شیفته آیات قرآن شده است دنباله اعتراض خود را گرفت و به نجاشی گفت: «این ها با ما مخالفت کرده‌اند. آن‌ها را به شهر و دیار خود برگردان!»

نجاشی که گستاخی عمرو را دید، دست خود را بلند کرد و به صورت عمرو نواخت و خطاب به اطرافیان خود فریاد زد: «هدایای این‌ها را برگردانید تا بازگردند.» و به عمرو گفت: «اگر درباره این‌ها باز هم بدگویی نمایی تو را به کیفر می‌رسانم.» و سپس رو به جعفربن ابی طالب نمود و گفت: «در این دیار آسوده و راحت باشید و هیچ گزندی شما را تهدید نخواهد کرد.»

در رفت و آمد‌ها به دربار نجاشی، عمروبن عاص متوجه شد کنیزی که باد بزن مخصوصی را  بالای سر نجاشی در دست دارد، توجه زیادی به همسفر او، عماره دارد و از نگاه‌های کنیز دریافت که او دل در گروه عشق عماره نهاده است. عمروعاص که چنین دید، به عماره گفت: «این کنیز ترا دوست دارد و خوب است با او ارتباط پیدا کنی. شاید به کارمان آید!»

عماره گفت: «من با او رابطه برقرار کرده ام.»

عمرو با تعجب و ناباوری گفت: «اگر تو با آن کنیز رابطه ای به هم رسانده‌ای، مقداری از عطر ویژه نجاشی را از او بگیر و بیاور تا باور کنم.» عماره در ملاقات با کنیز، مقداری از عطر ویژه مخصوص از او خواست و کنیز در اختیارش گذاشت و عماره آن را برای عمرو آورد.

عمروعاص که درخواست وقیحانه عماره برای بوسیدن همسرش و  دست و پا زدن خود را در آب دریا از یاد نبرده بود، زمان را برای انتقام مناسب دید. او تصمیم گرفت از این فرصت برای ضربه زدن به عماره و نیز پیش بردن هدف از مسافرت به حبشه استفاده نماید. او بار دیگر نزد نجاشی رفت و گفت: «ما حرمت شاه و شخصیت او را ارج می‌نهیم و اگر کسی خواست به شما خیانت نماید، بازش می‌داریم. و من به پاس حرمت شاه به شما خبر می‌دهم که همراه من با یکی از کنیزان حرمسرای شما ارتباط برقرار نموده است و دلیل این ادعا، عطر ویژه شماست که کنیزک در اختیار معشوق خود نهاده و من از او گرفته‌ام. و سپس عطر را در اختیار نجاشی گذاشت. پادشاه گفتار عمرو را تصدیق نمود و بسیار خشمگین شد و ابتدا تصمیم گرفت عماره را به قتل برساند؛ اما گفت چون او با امان وارد مملکت ما شده است قتل او را روا نمی‌دارم و ساحران را خواست تا با عماره چنان کنند که او نمیرد اما از قتل بدتر باشد. ساحران با مواد شیمیایی مخصوص خود او را دیوانه ساختند و عماره زان پس به همراه حیوانات وحشی، سال‌ها در بیابان سرگردان می‌چرید تا آن که قریش خود قصد جانش را کردند و او را کشتند.

عمرو عاص که تصور می کرد با سخن چینی‌اش در دل نجاشی جایی برای خود باز کرده است، چاره ای دیگر برای استرداد مسلمانان اندیشید و نزد نجاشی رفت و گفت: «این گروه بر خلاف اعتقاد شما، عیسی را بنده‌ی خدا می دانند نه خدا.» نجاشی باز از پی جعفر فرستاد و در این مورد از او جویا شد. جعفر در جواب نجاشی گفت: «ما درباره‌ی عیسی همان اعتقادی را داریم که خداوند می فرماید: «او بنده‌ی خدا و پیامبر اوست و روح او و کلمه‌ای است که خدا به مریم دوشیزه پاکدامن القا نموده است.» نجاشی چون چنین شنید چوبی از زمین برداشت و گفت: «خدای را سوگند که عیسی از آن چه گفتی، از اندازه این چوب هم بالاتر نیست.» و هر چند اطرافیان نجاشی را این سخن خوش نیامد او ادامه داد: «بروید که شما در امانید و در مقابل کوهی از طلا نیز شما را آزار نمی‌دهم.»

عمروعاص ناامید و سرافکنده به مکه بازگشت و گفت: «جعفر و همراهانش با کمال عزت و احترام در حبشه زندگی می‌کنند.»

جعفر بن ابی طالب با همراهان خود آن قدر در حبشه ماند تا پیامبر اکرم(ص) از مکه به مدینه هجرت کرد و قرارداد صلح حدیبیّه را با قریش منعقد نمود و خیبر را فتح کرد. در روز فتح خیبر، جعفر با گروهی از حبشه به مدینه آمدند. پیامبر اکرم (ص) فرمود: «نمی‌دانم به کدام یک از این دو خوشحال‌تر باشم، به فتح خیبر یا به آمدن جعفر.»

 

  
نویسنده : علی رضا دیانی نژاد ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧


اولین هجرت مسلمانان به حبشه

به نام خدا

 

اولین هجرت مسلمانان به حبشه

کفار‌‌ قریش، در مقابل جمعیت روزافزون مسلمانان، خطری جدی احساس می کردند. و سران آن تصمیم گرفتند هر قبیله‌ای، پیروان محمد (ص) در میان خود را به انواع مختلف شکنجه نمایند تا از دین خود دست بردارند.

در ماه رجب سال پنجم بعثت پیامبر (ص) که قریش سخت در آزار مسلمین می‌کوشید، پیامبر‌(ص) صلاح در آن دید که عده‌ای از مسلمانان پنهانی به حبشه مهاجرت کنند. پیامبر به آنان فرمود: «در حبشه پادشاهی عادل و صالح حاکم است که از ظلم و ستمگری مبراست. خوب است به آن جانب مهاجرت کنید تا خداوند گشایشی عنایت نماید.» پادشاه حبشه که نامش «اصحمه» بود را در آن سرزمین "نجاشی" می‌گفتند؛ مانند "قیصر" در روم و "خسرو" در ایران.

یازده مرد و چهار زن، پنهانی راه حبشه را در پیش گرفتند:

عثمان بن عفان و همسرش رقیه دختر پیامبر

زبیربن عوام

عبدالله بن مسعود

مصب‌بن عمیر

عبدالرحمن بن عوف

ابوحذیفه بن عتبه و همسرش سهله دختر سهیل بن عمرو

ابوسلمه بن عبدالاسد و همسرش سلمه دختر ابی امیّه

عثمان بن مظعون

عامربن ربیعه و همسرش لیلی دختر ابی خثیمه

حاطب بن عمر

سهیل بن بیضاء

آنها پیاده راه ساحل را در پیش گرفتند و وقتی کنار دریا رسیدند، کشتی آماده بود و به نصف دینار آن را اجاره نمودند و بدین ترتیب اولین هجرت مسلمانان شکل گرفت.

این گروه، ماه شعبان و رمضان را در حبشه ماندند و بعد شنیدند که قریش همگی اسلام آورده‌اند و شادمان در ماه شوال به مکه برگشتند؛ اما در نزدیکی مکه، فهمیدند خبر اسلام آوردن قریش دروغ بوده است و به ناچار هر کدام پنهانی یا در پناه کسی وارد مکه شدند و بیش از پیش گرفتار شکنجه و آزار قبیله ی خود شدند.

 


  
نویسنده : علی رضا دیانی نژاد ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
تگ ها : هجرت ، حبشه ، نجاشی


دیباچه سخن

به نام خدا

 

دیر زمانی است که می اندیشم که باید در باره تاریخ اسلام و پیامبر بنویسم. از کودکی شیفته شخصیت والای والای پیامبر اسلام و اندیشه های زرین او بوده ام و از همان زمان نیز تعرض گاه و بیگاه دوستان نادان و  دشمنان دانا به تاریخ اسلام و پیامبر - درود خدا بر تو باد-  را دیده ام و آرزو می کردم که کاش می توانستم پیامبر و پیام او را آن چنان که بود بشناسم و عرضه کنم. گر چه ناگفته پیداست که انجام چنین کاری به تسلطی عمیق بر همه جوانب دین قیم اسلام و جنبه های لطیف و گوناگون آن از تاریخ، کلام، عرفان، اخلاق، شریعت و... دارد و من بضاعت اندک خود را می دانم اما می توان حد اقل جلوه هایی از این دین را با تکیه بر حوادث صدر آن ارائه کرد تا راهنمای ما در ادامه پیام روشن آن  و شناخت بهتر غایات و اهدافش باشد.

امیدوارم که مرضی پروردگار رحیم و روح بلند پیامبر اسلام  - درود خدا بر تو باد- قرار گیرد.

لازم به ذکر می دانم که در ارائه مطالب، فعلا طرح مدونی ندارم و بر اساس آماده بودن مطالب اقدام می کنم تا بتوان در آینده، مطالب ارائه شده را سامان دهم و بر اساسی منطقی دسته بندی نمایم و امیدوارم که خوانندگان این نقص را بر من ببخشایند.

 

  
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
تگ ها :